پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان - قزوه علی رضا
ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان
قزوه علی رضا
عيد است هنوز اينجا در دل من و همان يك خورده حال حوّل حالنايى ام به من مى گويد: پاشو دو تا نازبالش بگذار در اتاق و منتظر باش كه دو مهمان دارى؛ يكى اميد و يكى جبار. دو رفيق از دو نسل، يكى از نسل گل و يكى از نسل غنچه هاى گل محمّدى. من حالم هنوز اينطوريه آقا جبار! نمى توانم نازبالش تو را مخمل و نازبالش ديگرى را از كرباس انتخاب كنم. شما هر دو عزيزيد و هر دو مهمانيد و هر دو رفيقيد و هر دو اديبيد و هر دو تا همين چند وقت پيش شهيد شعر بوديد در نظر من. نمىتوانم جور ديگر ببينم، اما وقتى آمديد اينجا نشستيد، رودرروى من بر نازبالش تكيه كرديد و چاق سلامتى ها تمام شد، از جنس گلايه هاى برادرانه هم حرف هايىهست كه خواهم زد و اين بار بيشتر با تو كه جبارى، آرى!
رفيق جان من جبار! من و تو دو شاعر از نسلى هستيم كه شعر انقلاب ريشه هايش را در آن مى جويد و اگر نگويم تمام رنج اين سال ها، بيشترين بار ادبيات بر دوش اين نسل است. در اين نسل من و تو هم چند نخودى در اين آش هستيم و اين يعنى كه هستيم، امّا نه تمام آش. شايد كه من يك نخود باشم و تو سه نخود. بودن مان كمى مزه ى اين كاسهى آش را بهتر مى كند و نبودن مان نيز لطمه اى جدى به آن نمى زند. شايد نبودن من و تو مثل نبودن سلمان و قيصر و سيدحسن دردناك نباشد؛ كه آن ها بيشتر سوختند و جوشيدند و كوشيدند و رفتند. حتى بى ادعاتر از من و تو و كمتر هم حرف زدند و كمتر هم انكار كردند كسى را. خداوكيلى اگر قيصر و سيد مى خواستند همه جا باشند و فرصت حضور را براى امثال من و تو فراهم نمى كردند ؟ آيا ما مى توانستيم رشد كنيم؟ آن ها تا حد زيادى خود را نديدند و سلمان كه اصلاً خود را نديد و به اعتقاد من انقلابى در شعر انقلاب بود با كمترين بهره اى از زندگى و با نهايت دشوارى و سختى قدم در راه نهاد و بيش ترين غيرت و مردانگى و جوانمردى را نيز در دفاع از شهيدان و امام و انقلاب او بر دوش كشيد. من و تو حالا رنگِ ريش ها و موهاى سرمان دارد سفيد مى شود،آقا جبار! نصيحتت نمى كنم، كه خودم را دارم نصيحت مى كنم. نسل بعد از ما كيست؟ ما اين امانت را بايد با خودمان به گور ببريم؟ يا بايد بسپاريم به بچه هايى به پاكى سلمان كه الحمدلله اينجا كم هم نيستند. به همين مودب و داوودى و همين اميد و سيار و نعمتى و همين آقامرتضاى اميرى و ديگران. آيا تمام قلمرو اين ادبيات مال من و توست؟ آيا يك اعتنا و توجه و چهار تا بارك الله از طرف آدم هاى اين ور و آن ور آب ما را بايد در خودش غرق كند؟ آيا همهى شبكه هاى تلويزيون بايد متعلق به ما باشد؟ ديدى كه در اوج اقتدار مقام و در روزى كه هر روزش صدها ترانه را امضا مى كرديم حتى اجازه ندادم يك ترانه از من را انتخاب كنند و به هيچ كس هم ترانه ندادم و تنها بعد از يك سال و رفتنم از رياست شوراى شعر در يكى از آلبوم هاى افتخارى دو ترانه من را خوانده بودند و همين. خودت كه شاهد بودى من هر روز مشترى براى ترانه داشتم اما حتى راهم را از ترانه و ترانه سرايان تا حدى جدا كردم. خودت كه شاهد بودى؛ آنقدر غيرت داشتم كه وقتى مرا به لندن براى سخنرانى و شعرخوانى دعوت كردند، هم موضوع صحبتم را شعر و ادبيات فلسطين قرار دادم و هم از كسى نترسيدم و يك تنه در مقابل يك لشكر گرگ ايستادم و حرفم را زدم و همه شان را هم سر جاى شان نشاندم و با سه دلار كهنه به لندن رفتم و برگشتم، تا به وجدانم بقبولانم كه آنجا هم هيچ جايى نيست و خودت شاهد بودى؛ وقتى دو بار مرا به فرانسه دعوت كردند و يك بار هم بنا شد با تو بروم همزمان با كنگره ى چهاردهم شعر دفاع مقدس در قصرشيرين بود و تو هر چه اصرار كردى برويم به پاريس؛ من گفتم: قصرشيرين مهم تر است و همينجا مىمانيم در كنار شاعران جنگ و تو هم از اينجا تكان نمى خورى. و ماندى و مانديم. اينها را من از معلمانى چون شهيد زارعى و استاد صفارزاده آموخته بودم. و تو هم كم آدمى نبودى و نيستى. اين همه سال مرد حسابى! شعر تو به همراه خودت در خط مقدم شعر انقلاب ايستاد و شعر براى امام على (ع) و امام حسين(ع) و انتظار و شهيد و امام گفتى. آن هم چه شعرهايى. مگر اين ها ارزشش كم است؟ حالا چه شده با چهار تا ترانه كه امثال فلان و بهمان خوانده اند، جور ديگر شده اى و سلمان را و شعر انقلاب و ادبيات دههى شصت را نفى مى كنى. خداوكيلى اگر به من بد مى گفتى ناراحت نمى شدم، اما تو يك جريان مظلوم را ناديده گرفته اى و حرف هايى مى زنى كه نمى فهمم ريشه در كجا دارد و مقصد و مقصودش چيست؟ و همين هاست كه مرا پاك گيج كرده است. اگر يادت باشد درست بعد از همين صحبت هايت من شعر چمدان هاى قديمى را گفتم و در وبلاگت هم بى نام نوشتم و تو آن را در صفحهى اصلى آوردى و گفتى كه چه شعر قشنگى! كاش بدانم از كيست ؟ و بعد كه ديدى از من است، گفتى آفرين قزوه !من با اين شعر گريه كردم و من خواستم بدانى كه در روزگار خشك شدن چشمه ها و چشم ها هنوز هم با شعر شاعران دهه شصت مى توانى گريه كنى و بخندى و زندگى كنى. پس اين ادبيات را هيچ گاه انكار نكن،كه اين ميراث تنها من و تو نيست كه از همه است؛ از شهيد زارعى كه با خون جگر به همراه من و تو اولين كنگره ى شعر جنگ را در خطوط عملياتى به راه انداخت، تا سلمان و سيد حسن و قيصر و تا همين مودب و اميد و ديگرانى كه از راه مى رسند و هستند و خدا كند كه باشند و هرگز آن ها را كه حالا از راه رسيده اند و زير اين علم و كتل ايستاده اند، ناعالم و كوتوله فرض نكن كه اين از آيين فتوت و جوانمردى به دور است. آخر تو كه هنوز در نگاه من جوانمردى، پهلوان! و خودت كه مى دانى من چقدر تو را حتّى با همين مخ تابدارت دوست دارم و تا به حال چقدر از تو دفاع كرده ام و هماره وقتى به ايران برمى گردم، اولين زنگ تلفنم به تو است.عيد است، يك تُك پا بيا به خانهى ما و يك پياله چاى بخور و چاق سلامتى با اميد و برگرد سر خانه و زندگى ات جوانمرد!
رفيق سال هاى دير و دورت
سه شنبه هفدهم فروردين ١٣٨٩